غزل سَرور مُلک فتی
آن مسیحا که دَمد جان ، نفس و بوش کجاست
وآنکه مانَد نفس از حیرت جادوش کجاست
خنجر حُسن که دارد طمع ِ بوسه بسی است
ذوالفقاری که شوم ، طعمه ی ابروش کجاست
تیره شد حال دل از غربت و جانم بگرفت
او که می ساخت سحر ، پرتویی از روش کجاست
نستانم به دو سنگی ، بر و آغوش سخیف
وارث مُشک ختن ، با قد ِ آهوش کجاست
گشته همراه برادر، دل ِ این چاه سیاه
آن زلیخا که کُند چاره ز گیسوش کجاست
« باقیا » در طلب عشق چه کوشی به فلاح
عاشقی کو بچشید عافیت از خوش کجاست
تا دهد آب جلا بر، دل درویش غمین
سَرور ِ مُلک ِ فتی ، با دَم ِ یا هوش کجاست
شاعر : داود احمدی-باقی
زبان و ادبیات فارسی شادگان...
ما را در سایت زبان و ادبیات فارسی شادگان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 224 تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 21:12